..::: ღ پیدای پنهان ღ :::..

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی

من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

در مسیرت جان فشانم گل بکارم تا بیایی

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

بگشاییم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادی عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم ؛
ببخشیم به احساس جهان خاطره ای
ما به افکار جهان درس دهیم
و ز افکار جهان مشق کنیم ...

نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

خدای مهربانم! به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند ... تو را در دلهایشان جستجو کنند ... و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند ... زندگی هایمان غمبار است و خشن ... قلب هایمان را سرشار از لطافت کن ... به ما بال پرواز بده و هوایی برای نفس کشیدن...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

بهار که از راه می‌رسد…
جوانه سر می‌زند، شکوفه می‌شکفد،
باران نم‌نم می‌بارد آسمان نفس می‌کشد،

اما…

بهار که از راه می‌رسد…
زمین سبز می‌شود بلبل نغمه خوان می‌شود،
روز نو می‌شود سال نکو می‌شود،

اما… تو چطور؟!

اگر شکوفه شکوفه بروید
و دریغ از شکوفه لبخندی که بر لبانت بنشیند چه؟!

اگر زمین زمین سبز شود
و هنوز برگ‌های پاییزی سنگفرش دلت باشد چه؟!

اگر باران باران طراوت ببارد
و هنوز خاکستر غم و یاس بر شیشه دلت باشد چه؟!

اگر روز روز نو شود
ولی چشم‌هایت به عادت و کهنگی گشوده شود چه؟

اگر گرما گرما مهربانی با طلوع خورشید
بتابد و تو همچنان دل به سرما سپرده باشی چه؟

اگر بهار بهار بیاید و تو زمستان باشی؟
بیا و وجودت را به دست مهربان بهار بسپار تا زندگی را در تو جاری کند

تا… بهار شوی…

 

بیا و چون بهار طراوت و شکفتن و لبخند و مهربانی و زیبایی و سبزی و تازگی را به هر که دل به زمستان سپرده هدیه کن.

که بهار می‌آید و می‌رود اما تو در تابستان و پاییز و زمستان هم که بمانی بهارآفرین خواهی شد

بیا و تو بهار آفرین باش،
تا دشت دشت مهربانی بروید…
هزار هزار خنده بشکفد…
باران باران محبت ببارد…

تـــــــــــو بـــــــــــــهار آفریــــــــــــن بـــــــــــــــاش!

 


نوشته شده در یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز
خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر
نکردیم

حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم


بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

قیصر امین پور
نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

17ee87f8684c9a534737c530e4288248-300

انَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ ...


خدا حائل هست بین انسان و قلبش!. (انفال/24)

اگر که دلشکسته ای ... بخـــــوان : الا بذکر الله تطمئن القلوب...

نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |


خـــــــــــــــــــــــدای من

دســــــــتانــــــــت که در دستان
من  باشد

هــــــــــیچ کــــــــــس مــــــــرا دست کم نمیگیرد!

نوشته شده در جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

تولد انسان روشن شدن کبریتی
است

و

مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا

   سوزاندی..

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

خدایا ,خطا از من است , میدانم

از من که سالهاست گفته ام

" ایاک نعبد"

اما به دیگران دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام

" ایاک نستعین "

اما به دیگران تکیه کرده ام ...

اما تو رهایم نکن ...

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

نسبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسیار کم است

با توجه به قوانین آیرودینامیک، پرواز ممکن نیست

اما زنبور این را نمیداند و پرواز میکند . . .

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

غروب شد

خورشید رفت

آفتابگردون دنبال خورشید می گشت

ستاره ای چشمک زد

آفتابگردون سرشو پائین انداخت !

گلها هرگز خیانت نمی کنند.

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

مشکل ترین کارها این است که انسان خود را بشناسد و آسانترین کارها این است که از دیگران عیب جویی کند.

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

فداکاری در دو مورد خوب است : اول اینکه تنها راه باقی مانده باشد و از هیچ راه دیگری غیر از جانفشانی نتوان به هدف مورد نظر دست یافت. دوم آنکه بدانیم دیگران با این فداکاری خوشبخت خواهند شد.

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "


همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
"شیخ بهایی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه‌ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می‌گیرد و آدم‌هایی که سخت مشغول زنده‌ها و مرده‌ها هستند از کنارم می‌گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره‌ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده‌اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه‌هایش را ببیند.

کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می‌کند.

استخوان‌هایم، عضلاتم، تک‌تک سلول‌هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آن‌ها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول‌هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آن‌ها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می‌ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گل‌ها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند…

نوشته شده در پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

قطار به سوی خورشید در حرکت است

صدای هو‌هویش با تارهای صوتی‌ام بازی می‌کند

به پنجه پاهایم التماس می‌کنم تا دستم را از پنجره قطار بیرون کنم

چشمانم را می‌بندم و می‌گذارم باد، موهایم را در لا‌به‌لای هوهوی قطار برقصاند

همسفر قطار

قطار را از همان بچگی دوست داشتم… از همان بازی هوهو چی‌چی

سوار که می‌شوی می‌توانی دل تنگی‌هایت را نیز همسفر خود کنی

گفتم دل تنگی

هنوز دستم به نوشتن و چشمانم به خواندن عادت ندارند… این روزها بدجور هوایشان عوض شده

کاش گاه گاهی می‌شد حرف دل را با قاصدک‌های کوچک روانه ستاره‌ها کرد…

کاش این روزها همسفر هوهوی قطار بودم و خستگی‌هایم را از پنجره رو به خورشیدش بیرون می‌ریختم

کمی سبکبال‌تر شدم

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

متاسفم که ، آنچه هستم را

مدیون انسانهای خوب زندگیم نیستم

بلکه بدهکار انسان نماهائی هستم که

«چگونه نبودن» را به من آموختنـــــد . . .


دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور

بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند . . .

 

در زندگی گفتن دو چیز بسیار سخت است

اولین سلام

و آخرین خدا حافظی . . .


هرگز بخاطر اینکه کسی احساس کند در اوج است، خودتان را خوار و ذلیل نکنید . . .

مهم نیست که چقدر مرتکب اشتباه می شوید

یا به آهستگی پیشرفت می کنید

شما همیشه جلوتر از همه کسانی هستید که اصلاً هیچ قدمی برنمی دارند . . .


بجای اینکه آرزو کنید کاش شخص دیگری بودید

به آن چیزی که هستید افتخار کنید.

هرگز نمی دانید چه کسی به شما می نگریسته

درحالیکه آرزویش این بوده که کاش جای شما باشد . . .


صدمه دیدن چیزی است که نمی توانید از رخ دادن آن جلوگیری کنید

اما تیره بختی همیشه “انتخاب” شماست . . .


گاهی خدا برای حفاظت از شما کسی را از زندگیتان حذف می کند.

اصرار به برگشتنش نکنید . . .



خیلی از آدمها هستند که به شما میگویند :

“نمیتوانید”

کاری که باید انجام دهید این است که برگردید و بگویید :

“حالا تماشا کنید . . . “

زیبا بودن یعنی خود واقعیتان باشید.

نیازی نیست مورد پذیرش دیگران واقع شوید.

همین که توسط خودتان پذیرفته شوید، کافیست . . .

 
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

چی میشد سالهای درد میماند کبوتر با خزان سرد میماند...

بجای این همه آدم نماها یکی میماند ، اما مرد میماند...

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

 یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند،

بدون آن که چیزی از دست بدهد،

مانند شادی که هیچگاه با تقسیم کردن کم نمی شود .

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

در نوبتی دوباره دلـــــــت را مرور کن

 

از غــــــــم به هر بهانه ممکن عبور کن...

 

گیرم تمام راه تـــــــو مسدود شد بگرد

 

یک آسمان تازه و یک جــــــــاده جور کن...

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

مردآهنگری بر اثر سکته مغزی ، سمت راست بدنش فلج شده بود . و چون خانه نشینشده بود دایم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست . سر انجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با اوصحبت کند

شیوانابه خانه مرد رفت ، کنار بسترش نشست و احولش را پرسید . طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه کرد و شیوانا بی اعتنا به گریه مرد ، داستانی را نقل کردآ گفت: روز یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراطور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز بر اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد . فرمانده امپراطور را به درمانگاه برند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند . یک ماه بعد او از بستر بر خاست و دوباره به جبهه رفت . چند روز بعددر اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد . اما تسلیم نشد و سربازانش رامجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند .

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میان سال کرد و به او گفت :" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است !؟ این بار مرد میان سال بودن این که گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت :" حق با شماست ! من بد نیستم ! پس خوبم ! و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

این را همیشه به خاطر بسپار:


وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد


وقتی میمیرد ... مورچه ها او را می خورند


زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند


در زندگی هیچکس را تحقیر یا آزار نکنید


شاید امروز قدرتمند باشید ... اما یادتان باشد


زمان از شما قدرتمند تر است !!


یک درخت میلیونها چوب کبریت میسازد


اما وقتی زمانش برسد ... فقط یک چوب کبریت


برای سوزاندن میلیونها درخت کافیست ...


پس خوب باشید و خوبی کنید ....

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط بربط نظرات () |

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

وجدان گنجشک
نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت… دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی.”

خدا گفت: “همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!”

مورچه گفت: “این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.”

خدا گفت: “اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست.”

مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: “من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.”

خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست.”

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: “زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.”

خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.”

مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

-بزرگترین دروغ عالم: در مرحله‌ای از زندگی کنترل آنچه بر سرمان می‌آید از دستمان خارج می‌شود و سرنوشت هدایت آن را بر عهده می‌گیرد.

- در مرحله‌ای از زندگی آدم‌ها، هر چیزی روشن و امکان‌پذیر است. آنها نه از خیالبافی و نه از آرزوی کارهایی که می‌خواهند در زندگیشان رخ دهد، هراسی ندارند. اما با گذشت زمان، نیرویی مرموزی آن‌ها را متقاعد می‌کند که دسترسی به افسانه شخصی‌شان غیر ممکن است.

- هرکس که باشی یا هر کاری که انجام دهی وقتی واقعاً از صمیم قلب چیزی را بخواهی، آنگاه این خواسته تو از روح جهان سرچشمه می‌گیرد و تو مأمور انجام آن بر روی زمین می‌شوی.

- یکنواختی ایام برای آدم‌ها باعث می‌شود متوجه چیزهای خوبی که هر روز با طلوع خورشید در زندگیشان اتفاق می‌افتد، نشوند.

- هرگز قبل از اینکه چیزی را بدست آوری، وعده آن را به کس دیگری نده.

- همه‌ی آدم‌ها دنیا را همان جور که می‌خواهند ببینند، می‌بینند، نه آنجوری که هست!

- همیشه باید بدانی که چه می‌خواهی؟

- چیزهایی هست که از عهده‌ی آن بر می‌آییم اما نمی‌خواهیم آن‌ها را انجام دهیم.

- گاهی نمی‌توان مسیر جریان رودخانه را عوض کرد.

- هرگز از رویاهایت صرف نظر نکن، به دنبال نشانه‌ها برو…

- از پیچ و خم‌های زیادی عبور کرده‌ایم ولی همواره به سوی مقصد خویش پیش می‌رویم.

- از گذشته درس بگیر، در حال زندگی کن و به فکر آینده باش.

- آدم‌ها از اینکه به دنبال مهمترین رؤیاهایشان بروند می‌ترسند زیرا احساس می‌کنند شایسته آن رؤیاها نیستند و قادر نخواهند بود به آن‌ها برسند.

- همه آنهایی که سعادتمندند خدا را در دل دارند و سعادت در یک دانۀ شن صحرا هم پیدا می‌شود.

- سپیده درست بعد از تاریک‌ترین ساعات شب می‌دمد.

- اگر بزرگترین گنج‌های عالم را در اختیار داشته باشی و از آن‌ها برای دیگران حرف بزنی، به ندرت حرفت را باور می‌کنند.

- وقتی سعی کنیم از اینکه هستیم بهتر باشیم موجودات دور و بر ما هم بهتر می‌شوند.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

 

از آب بیاموزیم...

از آب بیاموزیم…

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر می‌دهند،

اما دو تکه سنگ هیچ گاه با هم یکی نمی‌شوند!

پس هرچه سخت‌تر و قالبی‌تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشکل‌تر،

و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می‌یابد.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سرسخت‌تر و در رسیدن به هدف خود لجوج‌تر و مصمم‌تر است…

سنگ پشت اولین مانع جدی می‌ایستد!

اما آب…

راه خود را به سمت دریا می‌یابد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

گاهی دلم می‌سوزد
که چقدر می‌توانیم مهربان باشیم و نیستیم!
چقدر می‌توانیم باگذشت باشیم و نیستیم!

گاهی دلم می‌سوزد
که چقدر می‌توانیم کنار هم باشیم و از هم فاصله می‌گیریم!

چقدر می‌توانیم کنار هم بخندیم اما اشک یکدیگر را در می‌آوریم!

گاهی دلم می‌سوزد
که چقدر می‌توانیم حرف‌های قشنگ بزنیم و نمی‌زنیم!

چقدر می‌توانیم دل به‌دست آوریم اما دل می‌سوزانیم!

گاهی دلم می‌سوزد
که چقدر می‌توانیم شاد باشیم اما غمگینیم!

چقدر می‌توانیم امیدوار باشیم اما نومیدیم!

اما ما باز هم…

آری گاهی دلم می‌سوزد…

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

شخصی استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد
« نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!»
پروردگارا به من علم و دانش ببخش، و مرا به صالحان ملحق کن.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

آن‌قدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبه‌رو شوی...
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد،
چشید،
و لذت برد...

« آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما...»سوره نمل/ آیه

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

▪ من می‌خواهم رسما از بزرگسالی استعفا ‌دهم و مسوولیت‌های یک کودک هشت ساله را قبول کنم…

▪ می‌خواهم به یک ساندویچ‌فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

▪ می‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می‌توانم آن را بخورم!

▪ می‌خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

▪ می‌خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

▪ می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ‌ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می‌گرفتم، وقتی نمی‌دانستم که چه چیزهایی نمی‌دانم و هیچ اهمیتی هم نمی‌دادم.

▪ می‌خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

▪ می‌خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می‌خواهم که از پیچیدگی‌های دنیا بی‌خبر باشم.

▪ می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت‌کننده، صورت‌حساب، جریمه و …

▪ می‌خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت‌آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و …

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا درحال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هردوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد. آن مرد خسته وزخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد ازمدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم.

 مرد در جواب گفت: احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد .

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

مردآهنگری بر اثر سکته مغزی ، سمت راست بدنش فلج شده بود . و چون خانه نشینشده بود دایم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست . سر انجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با اوصحبت کند.

شیوانابه خانه مرد رفت ، کنار بسترش نشست و احولش را پرسید . طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه کرد و شیوانا بی اعتنا به گریه مرد ، داستانی را نقل کرد و گفت: روز یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراطور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز بر اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد . فرمانده امپراطور را به درمانگاه برند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند . یک ماه بعد او از بستر بر خاست و دوباره به جبهه رفت . چند روز بعددر اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد . اما تسلیم نشد و سربازانش رامجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند .

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میان سال کرد و به او گفت :" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است !؟ این بار مرد میان سال بودن این که گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت :" حق با شماست ! من بد نیستم ! پس خوبم ! و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود.

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط بربط نظرات () |

Design By : nightSelect.com